شهید صیاد به روایت مادرش
مادر شهید صیاد شیرازی در وصف فرزندش می گوید:با این که پسر سومم (جعفر) خیلی خوب است، ولی علی نمیشود. خداوند به من فرشته داده بود و من قدرش را ندانستم.
از مهمترین خصوصیات علی محبت زیاد و درک بالایش بود. وقتی بچه دومم را باردار بودم (برادر شهید که 3 سال از او کوچکتر است)، باز به او محبت خاصی داشتم. وقتی که این بچه به دنیا آمد، علی دیگر روی زانویم نمینشست. وقتی به او میگفتم: "چرا از روی زانویم بلند میشوی؟ " با همان لحن کودکانهاش به من میفهماند که نوزاد خیلی کوچک است و باید به او توجه بیشتری بکنم. با آن سن کم، شعور بالایی داشت و مثل آدم بزرگها رفتار میکرد و رفتارهای بزرگمنشانه از او سر میزد. به قدری مهربان و دوست داشتنی و مظلوم بود که دایم نگرانش میشدم و دلم برایش تنگ میشد. برخی اوقات که به مدرسه میرفت، دنبالش میرفتم و از دور نگاهش میکردم تا دلم آرام بگیرد. همیشه در مدرسه یا کوچه، در یک گوشهای ساکت و آرام میایستاد و هیچ حرفی نمیزد، ولی در اطراف او بچههای مدرسه از شیطنت سر از پا نمیشناختند
روزی او را به باغ میوهای فرستادم تا برادر کوچکش را از کار ناپسندی که میوه کندن از باغهای مردم بود، منع کند و او را به خانه بیاورد. وقتی به باغ میرسد و آن انجیرها را میبیند، در دلش میگوید: "چه میوههای بزرگ و خوشمزهای! " و خودش هم به هوس میافتد کمی از آنها بخورد. ناگهان همین که میخواهد از پرچین باغ بالا برود، یک مار از لابلای پرچین بالا میآید و به سمت او حرکت میکند. علی پا به فرار میگذارد و از ترس، پشت سرش را نگاه نمیکند. بعد از مدتی در همان عالم نوجوانی با خودش فکر میکند که خدا خواسته به او نشان بدهد که هرگز مال حرام نخورد. او خیلی عاطفی بود و آزارش حتی به یک مورچه هم نمیرسید. مسیر مدرسه را آرام طی میکرد و برمیگشت. اواخر دبیرستان با یک پسر رفتگر دوست شده بود و با یکدیگر به مدرسه میرفتند. یک بار برای او و برادر کوچکش بارانی زمستانی خریدیم. تا زمانی که با این پسر رفتگر بود، بارانی نو را به تن نمیکرد و لباسهای کهنهاش را میپوشید. همسایهها همیشه میگفتند: "چرا بچههای آقای شیرازی (پدر شهید) لباس کهنه میپوشند؟ " آن زمان در گرگان زندگی میکردیم و وضع مالی نسبتا خوبی داشتیم، ولی این گونه رفتار میکرد. در خانه با بچهها مثل پدر رفتار میکرد. به همه میگفت: " لباسهایتان را خودتان بشویید و اتو کنید تا مادر فقط برایتان غذا درست کند. او مسئول انجام کارهای شما نیست. خسته میشود. " در درس دادن و کمک علمی در خانه هم زبانزد بود. برادر دومش وقتی که تا کلاس ششم خواند، دیگر نمیخواست ادامه تحصیل دهد و پدرش او را به مکانیکی فرستاد. یک روز که با لباس روغنی به خانه آمد، گفت که دوستانش با او سرسنگین هستند و ناراحت شد و تصمیم گرفت دوباره به مدرسه برگردد. وقتی علی متوجه این موضوع شد، به برادرش دلداری داد که ناراحت نباشد. آن زمان خودش در حال ورود به دانشکده افسری بود و سه ماه از ثبت نام کلاسهای دبیرستان گذشته بود، ولی او به برادرش قول داد که برادرش را برای امتحان ورودی آماده کند. رفتارش در منزل نمونه رفتار یک انسان بزرگ بود. در منزل خیلی کمک و همکاری میکرد. آگاه بود که چه کاری را بایستی انجام بدهد و قدرت درک بالایی داشت. به خواهر اولش که زبانش ضعیف بود، طوری انگلیسی را یاد داده بود که بهتر از فارسی مینوشت. هر چه به او میگفتم: "استراحت کن. " میگفت: "عزیز جان! بگذار همین یک سال که اینجا هستیم، از تمام وقت و امکانات استفاده کنیم و برنامهریزی داشته باشیم ". دوست نداشت با هر کسی ارتباط داشته باشد و خیلی برایش مهم بود که طرف مقابل اهل طاعت و عبادت باشد. قبل از انقلاب هر جور آدمی در ارتش یا جاهای دیگر دیده میشد و برخیاهل کارهای ناصواب بودند. علی دوست نداشت با هر کسی همراه باشد. آن سالی که برای کلاس دوازده راهی تهران شد و در مدرسه امیرکبیر (دارالفنون) ثبت نام کرد، یک نفر از آشنایان هم همراه او در مدرسه ثبت نام شد.گفتیم برای هر دو یک خانه در تهران بگیریم که آنجا درس بخوانند. او با دوستش از یک کوچه و از یک راه به مدرسه میرفتند. یک روز دوستش به او گفت: "بیا از کوچهای برویم که درآنجا دخترهای زیادی هستند و دیگر از کوچه سابق نرویم. " علی به حرفش گوش نداد و به راه خود ادامه داد و این گونه بود که از همان دوران نوجوانی و جوانی راه خودش را از ناپاکیها جداکرد. علی آن سال برای امتحان ورودی دانشکده افسری آماده شد. دوستش در آن امتحان مردود شد و مجبور بود دوباره درس بخواند و علی وارد دانشکده شد. وقتی به پدر آن پسر از اوضاع فرزندش خبر دادند، او گفت: "چرا به من اطلاع نداده بودید که فرزندم این گونه رفتار میکند؟ " ولی علی دراین باره صحبتی نمیکرد، فقط راهش را از دوستش جدا کرده بود. خیلی پاک و نجیب بود. پدرش مخالف ورود علی به ارتش بود و دوست داشت تمام دارائیمان را بفروشیم و برایش هزینه کنیم تا او در رشته ریاضی تحصیل کند، چون ریاضیاش بسیار خوب بود. پدر برایاینکه خودش نظامی بود و از این شهر به آن شهر میرفت و سختیهای زیادی میکشید، نمیخواست فرزندش هم همان راه را ادامه بدهد، ولی شهید بسیار به ورود به ارتش و تحصیل دردانشکده افسری علاقه داشت. بچهتر که بود، به پدرش در اواخر دوره خدمت پدرش در ارتش، یک جفت چکمه نظامی آمریکایی داده بودند. علی همان زمان گفت: "این چکمهها را برای من نگه دارید. " و به این شکل اعلام علاقه کرد، میگفت: "پدر! خدمت، خدمت است، حال میخواهد در ارتش باشد یا جای دیگر. هیچ فرقی ندارد در کجا باشیم و خدمت کنیم. " دوست نداشت کسی عیب ارتش را بگوید و بدگویی کند و آنها را از این کار نهی میکرد. آن زمان همسایهای داشتیم که از ارتش بدگویی میکرد. میگفت: "آقای عزیز! این حرفها را نزنید. هرچه باشد ارتش مملکت ماست. ما باید آبادش کنیم و به آن خدمت کنیم. " از ویژگیهای او، نظم عجیب و حساس بودن به کارهایش بود. خود را مسئول و موظف به انجام کارها و وعدههایش میدانست. یکی از پسرهایم (اکبر) که در امامقلی یار سرباز بود، در آستانه پیروزی انقلاب از علی دستور میگیرد که شما سربازان آسایشگاه را فراری بدهید و آخر سر با دوستانتان از آنجا خارج شوید. پسرم به حرف علی گوش داد و خدا خواست که ماشینی سوارش کرد و او را به مشهد آورد. وقتی به خانه آمد، من نفهمیدم که مخفیانه لباسهایش را در کارتن گذاشت و خودش به اصفهان نزد علی رفت. وقتی متوجه شدم، از برادر کوچکش اصغر پرسیدم: "اکبر کجاست؟ " او آرام به من اشاره کرد که پدرش که در طبقه پایین بود، نشنود. او دوست نداشت بچه¬ها تن به این خطرها و مبارزات بدهند و میخواست که آنها فقط خدمت سربازی را انجام بدهند. به هر حال من توسط پسرم اصغر که او نیز از حزب اللهیهای دو آتشه و مثل برادر شهیدش بود، از ماجرا آگاه شدم. این روحیه مبارزاتی در همه پسرهایم بود و همه از علی درس گرفته بودند. زمانی که با علی و همسرش در یک جا زندگی میکردیم. ماجرایی پیش آمد و به مشاجره انجامید. علی اصلاً مقصر نبود و خطایی از او سر نزده بود، با این حال به التماس و خواهش و معذرت خواهی از پدرش افتاد. به همسرم گفتم: "دیگر فرزندم را بیش از این شرمنده نکن و معذرتخواهی او را بپذیر. " علی به اطاعت از پدر و مادر، بسیار مقید بود و نسبت به مادر احترام فوقالعادهای قائل بود. وقتی زنگ میزدم و میخواستم به خانهشان بروم، موقع برگشت مرا تا پلههای هواپیما همراهی میکرد و سپس خودش به محل کارش که در میدان توپخانه بود، راهی میشد. وقت اذان، سجاده را پهن میکرد، کفشهایم را جفت میکرد، رختخوابم را پهن و جمع میکرد. یک وقتی در ماه مبارک رمضان زنگ زد که: "مادر! خانم من تنهاست و من برای مأموریت باید به جبهه بروم. " گفتم: "روزهام را چه کنم؟ " گفت: "کاری میکنم جوری راه بیفتید که باطل نشود. " یک روز تازه از جبهه برگشته و خسته بود و داشت استراحت میکرد. مریم (دختر بزرگش) مدرسهای بود. میخواستم بیدار شوم و مریم را برای مدرسه راه بیندازم که علی کاملاً متوجه و هوشیار شد. وقتی به او گفتم که برای چه بیدار شدهام، خیلی ناراحت شد و گفت: "مادر جان! هر کسی که از اول بچه را به راه انداخته، خودش هم تا آخر بایستی مسئولیت به راه انداختن او را به عهده بگیرد. " یا یک موقعی خسته بود و لباسهایش مانده بود و من شستم. وقتی متوجه شد، گفت که دیگر اجازه ندهند من دست به سیاه و سفید بزنم و گرنه ناراحت میشود. با این که پسر سومم (جعفر) خیلی خوب است، ولی علی نمیشود. خداوند به من فرشته داده بود و من قدرش را ندانستم. یک بار وقتی مرا با ویلچر در فرودگاه برای مکه بدرقه میکرد، جوانی جلو آمد و گفت: "حاج آقا! چه نسبتی با شما دارند؟ " علی جواب داد :مادرم هستند. جوان گفت: "به خدا بهشت را برای خود خریدهاید ". یک روز آقائی یک بسته چای آورد و گفت: "برای جناب سروان شیرازی آوردهام. " وقتی علی آمد، پرسید: "مادر این چیست؟ " توضیح دادم، گفت: "دست نزنید. " این گذشت و آن مرد دوباره این کار را تکرار کرد. یک روز در پادگان یکی از درجهداران که همان مرد بود، به علی اشاره میکند که من همان کسی هستم که برایتان چای آوردم. این قضیه در دوران انقلاب بود. علی فرمانده بود و دستور میدهد گروهان را به خط کنند. سپس بالا رفت و گفت: آقای فلانی! لطفاً بگویید قیمت این دو بسته چای چقدر است؟ " این قدر علنی میخواست نشان دهد که صیاد با پول و هدیه خریدنی نیست. میخواست ریشه این سوء استفادهها را از آغاز بخشکاند. یک وقتی علی به جلسهای رفته بود که تمام وزرا در آن حضور داشتند. وقتی همه سخنرانی کردند و نوبت به علی رسید، به او گفتند: "تو یک چیزی بگو. " او گفته بود: "من نمیتوانم چیزی بگویم، چون شرکت در این مجلس برای من خیلی گران تمام شد. گناه بزرگی کردم که به این مجلس آمدم، چون مگر ما مسلمان نیستیم؟ اول که داخل مجلس آمدیم، حتی یک بسم الله نگفتید، با یک آیه قرآن مجلس را شروع نکردید. الان که اینجا را ترک کنم، به قم می روم و در آنجا طلب استغفار میکنم. بنیصدر با همکاری منافقین، ناجوانمردانه ترور ناکام او دست زد و میخواست علی را در راه قم ـ تهران ترور کند، اما او به یک ماشین برخورد کرد، تمام بدن و استخوانهای و آسیب دید و مجروح شد. چون نمیتوانستند مستقیماً با یک گلوله او را خلاص کنند، از این راه وارد شدند. او نمیخواست من چیزی از این قضیه بدانم. او را به بیمارستان ارتش برده بودند.در تهران هم یک بیمارستان خصوصی به نام تهران بود. همین که رئیس آن متوجه میشود که در آنجا بستری است، خودش او را به بیمارستان تهران میآورد، زیرا معتقد بود او را میکشند. بعد علی میخواهد که خودش با من صحبت کند. به گفتند که علی با شما کار دارد. به من گفت: "یک تصادف کوچک داشتهام. با خانمم بیایید و مرا ببینید! " وقتی که او را دیدم، همه تنش شکسته و بسته بود، ولی گریه نکردم. رویش را بوسیدم و خدا را شکر کردم که زنده است و نفس میکشد. با خودم گفتم جوان است و به هر حال خوب میشود. بعد همه با هم به مشهد آمدیم و او روی ویلچر سوار بود. من جانم به این پسر بند بود و در هواپیما مواظبش بودم. جلویش ایستاده بودم تا هیچ کس به او نخورد. به شوخی گفت: "عزیز! جوری از من مراقبت میکنی که تنها کسی که به من برخورد میکند، خودت هستی. " بچههای سپاه یک ویلچر را برای او تدارک دیده بودند که با باطری شارژ میشد و راحت میتوانست این طرف و آن طرف برود. از روی ویلچر به همه جا دستور میداد و فرماندهی میکرد. بدنش پر از ترکش بود. جانباز چهل پنجاه درصدی و پایش کوتاه شده بود، ولی دوست نداشت این گونه مطرح شود ". وقتی بنیصدر او را عزل کرد، با هیچ کس در این باره صحبت نمیکرد و ناراحتیاش را بروز نمیداد. بیشتر با خود خلوت میکرد و اصلاً هم به روی خودش نمیآورد. بسیار صبور بود. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
نظر
![]() |